کوچ، قربانی همان چیزی می شود که از آن می گریزد شعارزدگی
به گزارش دست و هنر، فیلم سینمایی «کوچ»؛ با تأکید بر کودکی شهید قاسم سلیمانی، ازجمله آثار نمایش داده شده در چهل وچهارمین جشنواره فیلم فجر، در نهایت قربانی همان چیزی می شود که در ابتدا از آن گریخت، شعارزدگی. گسست بین نیمه اول زمینی و انسانی و نیمه دوم شعاری و پیام محور، چنان عمیق است که فیلم را به دو اثر متفاوت مبدل می کند.
به گزارش دست و هنر به نقل از خبر آنلاین به نقل از ایبنا، اقتباس ادبی در سینمای ایران همواره رابطه ای پرتنش و گاه گسسته با منبع مکتوب خود داشته است.
از یک سو، غنای ادبیات فارسی و خاطرات شفاهی این سرزمین، گنجینه ای پایان ناپذیر برای فیلمسازان فراهم نموده و از طرف دیگر، تجربه های ناموفق متعدد، فاصله ای محسوس میان این دو رسانه به وجود آورده است.
«کوچ» به کارگردانی یک فیلم اولی با نام محمد اسفندیاری و تهیه کنندگی مهدی مطهر با نویسندگی مشترک اسفندیاری و مطهر، در چنین فضای دوگانه ای قدم به عرصه وجود می گذارد؛ اثری که با تأکید بر منابع مکتوب معتبر و تحقیقات میدانی گسترده، تلاش نموده است تا تصویری زمینی و انسانی از کودکی و نوجوانی قهرمانی ملی عرضه نماید، اما در میانه راه، گرفتار گسستی روایی می شود که آنرا از تعالی بازمی دارد.
زمینه های اقتباس؛ از کتاب تا تصویر آن چه فیلم «کوچ» را از بسیاری آثار هم تراز خود متمایز می کند، پشتوانه تحقیقاتی قوی و دسترسی به منابع دست اول است.
تهیه کننده اثر در توضیح روند تولید فیلم به سرمایه عظیم تحقیقاتی اشاره می کند که حاصل تلاشی شش ساله بوده است. مجموعه ای از مصاحبه های عمیق با دوستان، خانواده و اطرافیان قهرمان داستان، هسته اولیه این پروژه را شکل داده است.
این مصاحبه ها که سال ها قبل از تصمیم به ساخت فیلم انجام شده بودند، گنجینه ای از خاطرات شفاهی و جزییات ناب زندگی در بستر تاریخی دهه های ۳۰، ۴۰ و ۵۰ شمسی در کرمان را فراهم آوردند.
اما نقطه عطف این پروسه تحقیقاتی، سودجستن از کتاب احمد یوسف زاده، نویسنده مطرحی است که قبل تر کتاب «۲۳ نفر» او دست مایه اقتباس سینمایی موفقی قرار گرفته بود.
«کوچ» در نهایت قربانی همان چیزی می شود که در ابتدا از آن گریخت، شعارزدگی. گسست بین نیمه نخست زمینی و انسانی و نیمه دوم شعاری و پیام محور، چنان عمیق است که فیلم را به دو اثر متفاوت مبدل می کند
حضور یوسف زاده در این پروژه، بعنوان نویسنده ای که هم به ادبیات دفاع مقدس و هم به زیست بوم کرمان اشراف دارد، کیفیتی مضاعف به فیلم نامه بخشیده است. او که خود کتابی درباره ی حاج قاسم سلیمانی نوشته، توانسته است با تأکید بر همان مصاحبه های گسترده، روایتی مستند و باورپذیر از روزهای کودکی ارائه کند.
در عین حال، صرف اتکا بر منابع مکتوب و مصاحبه ها برای ساخت فیلم کافی نبوده است. از آنجائیکه داستان در بستر تاریخی خاصی روایت می شود، تیم تولید ناگزیر به انجام تحقیقات میدانی گسترده ای درباره ی طراحی صحنه، لباس و آداب و رسوم آن دوران شده اند.
این توجه به جزئیات، در نهایت به فیلم هویتی بصری بخشیده که در نیمه اول آن به وضوح قابل مشاهده می باشد. انتخاب بازیگران بومی کرمان، چه بازیگران حرفه ای و چه نابازیگران، هم در همین جهت صورت گرفته تا فیلم از هرگونه شعارزدگی و تصنع دور بماند و «ارگانیک» بودن خودرا حفظ کند. نقش آفرینی زهرا مرادی در نقش مادربزرگ، یکی از همان غافلگیری هایی است که نوید بازی هایی باورپذیر و تاثیر گذار را می دهد.
روایتی که در میانه راه خسته می شود اما وقتی از پشت صحنه و پروسه تولید به متن فیلم می رسیم، با پارادوکسی عمیق مواجه می شویم. «کوچ» در نیمه اول خود، یکی از دلپذیرترین و صمیمی ترین فضاهای سینمای ایران را خلق می کند. با شروعی غیرمنتظره و فضایی شیرین و فانتزی، مخاطب را به دل دنیایی نوستالژیک می برد.
تمرکز بر زندگی روزمره، معیشت و روابط انسانی در بافت روستایی، آن هم در روزگاری که سینمای ایران گرفتار آپارتمان نشینی و دیالوگ های متکلف شده، نفس گیری تازه است. انرژی مثبت، رنگ های گرم و کشف این جهان بکر، موتور محرکه فیلم است و مخاطب را مجذوب خود می کند.
اما این پایان ماجرا نیست. نقطه افول فیلم، جایی در میانه های راه رخ می دهد. گویی فیلم بعد از یک ساعت نفس گیری مثبت، خسته می شود و رمق ادامه مسیر را از دست می دهد.
آن چه در آغاز نقطه قوت فیلم بود یعنی پرهیز از شعار و پروپاگاندا بتدریج به ضد خود تبدیل می شود. فیلم در نیمه دوم، به گونه ای فزاینده به سوی پیام های مستقیم و لحن تبلیغاتی می غلتد و همان کارکرد داستان گوی ناب ابتدایی، قربانی انتقال «پیام مشخص» می شود. این تغییر جهت ناشیانه، ضربه ای مهلک بر پیکره اثر وارد می نماید.
گسست روایی؛ میراث دشوار اقتباس یکی از ریشه های این مشکل به زمان بندی و ساختار فیلم برمی گردد. مدت زمان نزدیک به دو ساعت برای چنین روایتی، به وضوح طولانی است.
وقتی متریال داستانی و ایده های کارگردانی برای پر کردن این مدت کافی نباشد، فیلم ناچار به تکرار و کش دادن غیرضروری صحنه ها روی می آورد. این کش یافتگی آزاردهنده، هر آن چه را که در نیمه نخست جذاب بود از بین می برد و مخاطب خسته شده، ارتباط عاطفی خودرا از دست می دهد.
مشکل ساختاری مهم تر، فقدان انسجام ارگانیک بین بخش های مختلف فیلم است. «کوچ» از الگوی روایت «جزیره ای» رنج می برد.
بجای جریان سیال یک داستان اصلی، ما با مجموعه ای از «داستانک ها» و صحنه های حدودا مجزا مواجهیم. این پریدن های ناگهانی و بی دلیل، فقدان «نخ تسبیح» محکمی است که اجزاء را به هم پیوند دهد.
بنظر می رسد فیلم نه برمبنای یک خط روایی منسجم، بلکه برمبنای لیستی از مضامین یا صحنه های ضروری تولید شده است. شاید این مساله به ماهیت منابع اقتباسی بازگردد؛ انبوهی از خاطرات و داستانهای پراکنده که تبدیل آنها به یک خط داستانی واحد و پرکشش، نیازمند مهارتی است که در این فیلم کمتر دیده می شود.
براستی، «کوچ» در دام یکی از رایج ترین چالش های اقتباس ادبی گرفتار شده است: وفاداری بیش از اندازه به ماده خام (خاطرات و مصاحبه ها) و ناتوانی در تبدیل آن به ساختاری سینمایی منسجم. وجود جزییات دقیق و مستند، هرچند باارزش است، اما به تنهایی نمی تواند جایگزین پیرنگ قوی و ریتم دراماتیک شود.
فیلم ساز اولی نتوانسته است میان انبوه اطلاعات معتبر، یک خط روایی واحد بیرون بکشد و مخاطب را تا پایان با خود همراه نگه دارد.
«کوچ» تصویری دوگانه عرضه می کند. از یک سو، نمونه ای از یک شروع نویدبخش و جسورانه است که با تأکید بر پژوهش میدانی قوی و وفاداری به زیست بوم حقیقی شخصیت ها، فضایی تازه و نفس گیر خلق می کند. این بخش از فیلم، پتانسیل بالای سینمای اقتباسی ایران را نشان داده است و یادآور می شود که اگر منابع مکتوب با دقت و تعهد به تصویر درآیند، می توانند آثاری ماندگار خلق کنند.
اما از طرف دیگر، «کوچ» نمونه ای از یک افت شدید روایی، زمان بندی ضعیف و ساختار شکننده است که نشان داده است یک ایده خوب و یک شروع قدرتمند، به تنهایی برای ساختن یک اثر کامل کافی نیستند.
«کوچ» در نهایت قربانی همان چیزی می شود که در ابتدا از آن گریخت، شعارزدگی. گسست بین نیمه نخست زمینی و انسانی و نیمه دوم شعاری و پیام محور، چنان عمیق است که فیلم را به دو اثر متفاوت مبدل می کند.
«کوچ» یادآور این درس همیشگی است که در سینما، مسیر رسیدن به مقصد، گاهی از خود مقصد مهم تر است.
اگر نخ تسبیح روایی گم شود، حتی ارزشمندترین مرواریدها هم به گوشه ای پراکنده تبدیل می شوند که هیچگاه گردن بندی زیبا را شکل نخواهند داد.
شاید اگر فیلم ساز جرأت می کرد دست به گزینش جسورانه تری بزند و از برخی جزییات مستند به نفع انسجام دراماتیک بگذرد، «کوچ» می توانست به الگویی موفق در اقتباس سینمایی از زندگی قهرمانان ملی تبدیل گردد. اما آن چه حالا پیش روی ماست، اثری است با پتانسیلی عظیم که در میانه راه، خودرا گم کرده است.
این مطلب دست و هنر مورد پسنده؟
(0)
(0)
تازه ترین مطالب دست و هنر مرتبط
نظرات کاربران دست و هنر در مورد این مطلب